تو ممکن است در تمام دنيا فقط يک نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي ..
قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ... این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود . تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید. از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ، با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ... در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست. وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد . اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم. ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد. محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت. هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد ! اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت . << انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >> این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود . باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . . آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟! من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت . محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم . برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد . آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام . مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد. هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت: این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه . بعد نامه یی به من داد و گفت : این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی )) مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم . اما جرات باز کردنش را نداشتم . خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید. مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد . _ سلام مژگان . . . خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم . مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم . چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم ! مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت . _ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟ در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم _ س . . . . سلام . . . _ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟ یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . . این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم . حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم . تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود . آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود . وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم . نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند ! چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم . مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد . داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . . قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند . بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد. ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد . به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . . بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته . اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و … گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست . چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد. اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم. ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم. انواع و اقسام پرسشنامههاي شخصيتي معتبر وجود دارند که ميتوانند تهوتوي شخصيت شما را بريزند روي کاغذ و شما را در شناخت بهتر خودتان ياري دهند. اما جالبي پرسشنامهي زير به اين است که علاوه بر رو کردن برخي ويژگيهاي شخصيتي شما، ميتواند پيشبيني کند که آيا شما مستعد بيماريهاي قلبي هستيد يا نه! چرا؟ اول تست را بزنيد؛ تا بعد! کافي است در مقابل هر يک از 25 عبارتي که در زير ميخوانيد، موافقت يا مخالفت خودتان را با «بله/خير» مشخص کنيد. تا جايي که ميتوانيد، از «نميدانم» اجتناب کنيد. ناسلامتي شما ميخواهيد شخصيت خودتان را بشناسيد! 1. آيا در مکالمات روزمرهي خود روي برخي کلمات تاکيد ميکنيد؟ بلي خير نميدانم 2. آيا سريع غذا ميخوريد و سريع حرف ميزنيد؟ بلي خير نميدانم 3. به نظر شما بايد به کودکان آموزش داد تا هميشه بهترين باشند؟ بلي خير نميدانم 4. آيا وقتي کسي کند و آهسته کار ميکند، بيحوصلگي نشان ميدهيد؟ بلي خير نميدانم 5. آيا وقتي ديگران حرف ميزنند، آنها را وادار به تند حرف زدن ميکنيد؟ بلي خير نميدانم 6.آيا وقتي احساس ميکنيد محدود شدهايد يا بايد در رستوران، منتظر خاليشدن ميز باشيد، از فرط عصبانيت ديوانه ميشويد بلي خير نميدانم 7. آيا وقتي کسي براي شما حرف ميزند، همچنان افکار شخصي خودتان را دنبال ميکنيد؟ بلي خير نميدانم 8. آيا سعي ميکنيد در حال اصلاح صورت يا آرايش، صبحانه هم بخوريد؟ بلي خير نميدانم 9. آيا اتفاق ميافتد که در تعطيلات نوروزي يا تابستاني کار کنيد؟ بلي خير نميدانم 10. آيا هميشه مباحث مربوط به موضوعات مورد علاقهي خودتان را دنبال ميکنيد؟ بلي خير نميدانم 11. آيا اگر وقتگذراني کنيد، خودتان را گنهکار ميدانيد؟ بلي خير نميدانم 12. آيا آن قدر مشغول کار هستيد که متوجه اطراف خودتان يا مثلا متوجه تغيير دکوراسيون خانه نميشويد؟ بلي خير نميدانم 13. آيا با ماديات بيشتر از مسايل اجتماعي درگير هستيد؟ بلي خير نميدانم 14. آيا سعي ميکنيد فعاليتهاي خود را در کمترين زمان برنامهريزي کنيد؟ بلي خير نميدانم 15. آيا هميشه بهموقع سر قرار حاضر ميشويد؟ بلي خير نميدانم 16. آيا اتفاق افتاده است که براي بيان نظر خودتان مشت گره کنيد يا مشت بزنيد؟ بلي خير نميدانم 17. آيا موفقيتهاي خود را به توانايي سريع کار کردنتان نسبت ميدهيد؟ بلي خير نميدانم 18. آيا احساس ميکنيد کارها بايد همين حالا و خيلي سريع انجام گيرد؟ بلي خير نميدانم 19. آيا براي انجامدادن کارهاي خود، هميشه سعي ميکنيد ابزارهايي را به کار ببريد که بيشترين بازده را دارند؟ بلي خير نميدانم 20. آيا هنگام بازي، آنچه برايتان بيش از هر چير ديگري اهميت دارد، اين است که برنده بازي باشيد؟ بلي خير نميدانم 21. آيا معمولا حرف ديگران قطع ميکنيد؟ بلي خير نميدانم 22. آيا وقتي ديگران تاخير ميکنند، عصباني ميشويد؟ بلي خير نميدانم 23. آيا پس از غذا خوردن بلافاصله از سر ميز يا از سر سفره بلند ميشويد؟ بلي خير نميدانم 24. آيا هميشه احساس ميکنيد عجله داريد؟ بلي خير نميدانم حالا با توجه به جدول ذيل نوع شخصيت خود را پيدا کنيد. تعداد بله تيپ شخصيتي ويژگيهاي اخلاقي نکته بيشتر از 20 A خيلي مبارزهجو، رقابتطلب، بيحوصله، پرخاشگر، خصومتجو، تحمل نداريد ديگري کار شما را انجام دهد، حاضر به مشاوره نيستيد مستعد بيماري قلبي و عروقي کمتر از 5 B آرام، آسانگير، کيفيت زندگي براي شما مهمتر از کميت آن است در معرض بيماري قلبي نيستيد 20-13 متمايل به تيپ A 13-5 متمايل به تيپ B اين را هم درگوشي از ما داشته باشيد که اگر شما مثل آدمهاي تيپ A فکر ميکنيد اما مثل افراد تيپ B رفتار ميکنيد، روانشناسان به شما ميگويند تيپC . يعني اينکه شما دوست داريد مثل تيپ A رفتار کنيد اما حرص ميخوريد و به قول معروف، ميريزيد توي خودتان. شما مستعد بيماري سرطانيد. پس بهتر است شما هم سري به يک روانشناس بزنيد. پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تصاوير مرتبط با مطلب 1 مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت فراموش نکنید که لازم نیست حتما منتظر موقعیت و اتفاق خاصی برای هدیه گل به کسانی که دوستشان دارید باشید، در حقیقت گل هدیه ایست که اگر به صورت غیر منتظره تقدیم شود ارزش بیشتری دارد. ● معنی تعداد شاخه گلها بصورت کلی در یک دسته - ۱ شاخه گل نشانه توجه یک فرد به طرف مقابل - ۳ شاخه گل نشانه احترام به طرف مقابل - ۵ شاخه گل نشانه علاقه و محبت به طرف مقابل - ۷ شاخه گل نشانه عشق ● معنی تعداد شاخه گل های رز در یک دسته - ۱ شاخه رز : یک احساس عاشقانه فقط برای تو - ۳ شاخه رز: دوستت دارم - ۵ شاخه رز: بی نهایت دوستت دارم - ۱۲ شاخه رز : عشق ما به یک عشق دو طرفه تبدیل شده است - ۳۶ شاخه رز : احساس وابستگی رمانتیک - ۹۹ شاخه رز : عشق من برای تو جاودانه و تا ابد می باشد. - ۳۶۵ شاخه رز : هر روز سال به تو می اندیشم و دوستت دارم. - همچنین ۱۰ شاخه گل لاله عمومآ به نشانه یک عشق بی نظیر است بکار برده می شود. ● معنی رنگ رزها - رز قرمز : رز قرمز کم رنگ به نشانه " دوستت دارم" می باشد و رز قرمز پر رنگ به معنی زیبایی بی انتهاست. - رز زرد : امروزه رز زرد به معنی شادی و خوشحالی می باشد ولی در گذشته این رنگ رز معنی کاهش میزان علاقه و وفاداری را داشت. - رز سفید : رز سفید به معنی عشق روحانی و پاک است و در دسته گل عروس به معنی احساس عاشقانه شادی آور می باشد. - رز ارغوانی : این رز به معنی تمایل و اشتیاق فرد به طرف مقابل است. و رز نارنجی به معنی "من فریفته و دلباخته تو هستم" می باشد. - رز معطر : بدین معنی است که عشق در نگاه اول بوجود آمده است. - رز صورتی : رز صورتی کم رنگ به معنی تحسین ، ستایش ، وقار و شایستگی و زیبایی می باشد و رز صورتی پر رنگ به معنی تشکر از طرف مقابل است. ● ترکیب رنگهای مختلف رز در یک دسته گل - ترکیب رز زرد و نارنجی در یک دسته گل به معنی علاقه زیاد به طرف مقابل است. - ترکیب رز قرمز و سفید به معنی یگانگی و اتحاد با طرف مقابل می باشد. - بابا! يك سوال از شما بپرسم ؟؟ - بله، حتماً! چه سوالي ؟ - بابا شما براي هر ساعت كاري چقدر ول ميگيريد ؟ مرد با عصبانيت پاسخ داد: - فقط مي خواهم بدانم ، بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول ميگيريد؟ - اگر بايد بداني خوب مي گويم، 20دلار! - پسر كوچك دار حال كه سرش پايين بود آه كشيد ، سپس به پدرش نگاه كرد و گفت : (( ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد؟)) - مرد بيشتر عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي براي يك اسباب بازي بي فايده از من بگيري سريع به اتاقت برو، فكر كن و ببين كه چرا انقدر خودخواه هستي . من هر روز ، سخت كار ميكنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه اي وقت ندارم ..! مرد نشست و باز هم عصباني تر شد : چطور به خودش اجازه ميدهد براي گرفتن پول ، چنين سوالي از من بپرسد؟ بعد از حدود 1ساعت مرد آرامتر شد و فكر كرد شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعاً چيزي بوده كه او براي خريدش به 10 دلار نياز داشته است! بخصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش در خواست پول كنئ. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد. - خواب هستي پسرم؟ - نه پدر ، بيدارم! - فكر كردم شايد باتو خشن رفتار كرده ام ، امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم . بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي. پسر كوچولو نشست، خنديد و فرياد زد : (( متشكرم بابا!)) بعد دستش را به زير بالشش برد و چند اسكناس مچاله درآورد! مرد وقتي ديد كه پسر كوچولو خودش هم پول داشته است ، دوباره عصباني شد و با فرياد گفت: (( با اينه خودت پول داشتي ، چرا باز هم پول خواستي؟ پسر كوچولو پاسخ داد براي اينكه پولم كافي نبود ، ولي الان هست . حالا من 20 دلار دارم. مي توانم 1 ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ دوسن دارم با شما شام بخورم ...)) من خودم وقتی این داستانو خوندم گریه کردم حتما این داستانو بخونید خیلی تکون دهندست... my mother only had one eye; i hated her.. she was such an embarrassment مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود She cooked for students & teachers to support the family اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره I was so embarrassed. How could she do this to me? خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ I ignored her, threw her a hateful look and ran out به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم The next day at school one of my classmates said "EEEE, your mom only has one eye!“ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره I wanted to bury myself I also wanted my mom to just disappear فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو .. كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد... So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!! "روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟ My mom did not respond... اون هيچ جوابي نداد.... I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم I was oblivious to her feelings احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت I wanted out of that house, and have nothing to do with her دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم Then, I got married I bought a house of my own I had kids of my own اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... I was happy with my life, my kids and the comforts از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم Then one day, my mother came to visit me تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!“ سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!” گم شو از اينجا! همين حالا And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه So I lied to my wife that I was going on a business trip ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي My neighbors said that she died همسايه ها گفتن كه اون مرده I did not shed a single tear ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم They handed me a letter that she had wanted me to have اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن "My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، I was so glad when I heard you were coming for the reunion خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا But I may not be able to even get out of bed to see you ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم So I gave you mine بنابراين چشم خودم رو دادم به تو I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه With my love to you با همه عشق و علاقه من به تو Your mother مادرت چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايي که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم کسي را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فکري کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال اين بود: «کدام لاستيک پنچر شده بود؟.......!»
آزموني براي تعيين تيپ شخصيت شما
25. آيا از عملکرد فعلي خود ناراضي هستيد؟
بلي خير نميدانم
تفسير آزمون
تصاوير مرتبط با مطلب 2
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
نظر شما درباره اين داستان قشنگ چيست ؟
- به طور کلی تمام رزهای کم رنگ به معنی دوستی با طرف مقابل می باشند.
- ترکیب رز زرد و قرمز در یک دسته گل به معنی" تبریک " در هر مناسبتی می باشد.
(( اين به تو ربطي ندارد. چرا چنين سوالي مي كني؟))

| Design By : Night Skin |



